اين شعر را 14 سال پيش يک روز برفي که ديدم ماشين شهرداري داشت گداها را جمع مي کرد نوشتم.اصولا شعرهاي آن دورانم(مثل شعرهاي همين دورانم) از نبود قافيه و وزن رنج مي برد اما براي هرکسي مي خواندم الکي مي گفت :''به به !'' و فيلم بازي مي کرد که دلم نشکند...
***
يک گدا يک بچه
يک نگاه خسته
چادري هم دارد
سفت آن را بسته
***
توي دستش کاسه
چند تا هم سکه
کودکش خوابيده
دل به دريا بسته
***
يک جوان يک کودک
با نگاهي غمگين
هرکسي در پي خود
با سکوتي سنگين
***
ناگهان يک ماشين
روبرويش پيچيد
بعد هم آهسته
هرگدايي را چيد
***
چهره آن ماشين
ظاهرا زيبا بود
گريه آن کودک
داخلش پيدا بود.
نوشته شده توسط Demon Hunter در دوشنبه 1386/10/17
