تا یک دقیقه آرامش دارم و بیکارم یکهو یک چیزی از کف پایم راه می افتد و می رسد تا گلویم و تمام تنم داغ می شود و انگار همو مجبورم می کند که یک کاری بکنم.سرهمین بختک لعنتی است که مثلا هیچ جا چند دقیقه بیشتر بند نمی شوم یا ازوقتی روزنامه بودم مخم را برای تیلیت کردن به کمتر کسی چند دقیقه بیشتر می دهم یا همان بهتر که کنکور قبول نشوم که حال سرکلاس نشستن را ندارم دیگر.
امروز یک ساعت بیکار بودم یک مطلبی برای بلاگم نوشتم از پشت پرده عاشقانه یک اسطوره نامیرای ورزشی که اطلاعاتش به دستم رسیده بود.بچه ها می گفتند خیلی صدا می کند.دودل بودم بگذارم اینجا یا نه.با مو سپید کرده ای که خیلی خیلی قبولش دارم مشورت کردم و نگذاشتم.(اصولا من مشورت می گیرم اما همه می گویند اخرش کار خودت را می کنی)...ولی این مورد با بقیه کاملا فرق داشت.
حالا نشسته ام پای نت و دارم و به مطلبی که نشد تو بخوانی فکر می کنم.حرص می خورم .چایی ام را هورت می کشم.انگشت هایم را یکی یکی می شکنم .تق و توق صدا می دهد...انگار خستگی ام در می رود....
