تبليغاتX
Demon Hunter

شب باران مي آمد.يك آدم كلافه زير لب تن اجدادراننده هاي بي احتياط را روي ويبره گذاشته بود.
پسركي كه فردا امتحان داشت حالش از "باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه"...به هم مي خورد.
بابا كنار پنجره تندتند سيگار مي كشيد.سوز مي امد.مادر خوابيده بود.گداهاي شهر زير سقف تئاتر شهر جمع شده بودند.
دكه داري كه يادش رفته بود روي روزنامه هايش پتو بكشد حالا مي لرزيد.دو نفر كه تازه نامزد كرده بودند كنار اتوبان پياده مي رفتند و اصلا حاليشان نبود كه موش آب كشيده شده اند.مهم نبود.

پيرمردي كه دكتر به بچه اش گفته بود آلزايمر گرفته نشسته بود روي نيمكت هاي سرد پارك و داشت به اين فكر مي كرد كه چرا بچه ها ديگر حوصله بازي ندارند.
دو تا دزد قرار گذاشتند كه امشب را استراحت كنند.مادر بزرگ كنار راديوي دوموج عتيقه ...سجاده اش را پهن كرد.بوي نم هوا را برداشته بود.
يك نفر داشت گريه مي كرد.چشم هايش خيس شده بود.دستهايش خيس شده بود.با خودش حرف مي زد:''چه خوب !باران كه مي ايد كسي نمي فهمد دارم گريه مي كنم" ....
*******
صبح كه بيدار شدم باران نمي امد.خدا تازه به فكر كودكي افتاد كه فردا امتحان داشت و كفش هايش سوراخ بود.

نوشته شده توسط Demon Hunter در پنجشنبه 1386/09/01

لينك مطلب



Ads



  • درباره وبلاگ
  • و من پنداشتم... او مرا خواهد برد ... به همان کوچه رنگین شده از تابستان... به همان خانه بی رنگ و ریا ... و همان لحظه که بی تاب شوم... او مرا خواهد برد... به همان سادگی رفتن باد... او مرا برد... ولی برد ز یاد
  • نویسنده
  • جستجو
  • آمار و امکانات دیگر
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati







    a href="ymsgr:sendim?tanhan_hala">