رفته بودم استخر ديدم ناظم سالهاي دورم دارد يک گوشه چاله حوضي شنا مي کند و اتفاقا چه پيرمرد مهرباني شده بود.سلام کردم.چيزي از من خاطرش نيامد ولي من يادم امد که يک روز صبح سر صف احتمالا داشتم حالا با دوستم حرفي مي زدم که مرا کشيد بالا و بعد داد و بيداد و يک سيلي هم زد.
شب که بابا ماجرا را فهميد(تازه نگفتم چک هم خوردم!) کار تا منطقه و ناحيه اموزش و پرورش کشيد و خلاصه من بعد از اين ماجرا چند بار ديگر هم شلوغ کردم اما ديدم ناظم فقط چپ چپ نگاهي کرد و چيزي نمي گفت.
به من چيزي نمي گفت اما هرروز صبح عادت کرده بوديم که در مراسم صبحگاه يکي را بکشد بالا و براي اينکه چشمه اي بيايد و تا آخر وقت کسي به فکر شيطنت نيفتد طعمه فلک زده ان روز را تنبيه مي کرد.
حالا سالها از آن روزگار گذشته اما هنوز هستند اطرافم ناظم هايي که چاله حوضي شنا مي کنند و هنوز به عهد عتيق فکر مي کنند و نمي فهمند دنيا از قرني به قرن ديگر پا گذاشته.مدل فکريشان را تغيير نمي دهند.يعني شايد ماشين آخرين مدل هم داشته باشند ولي به سبک گاري چي ها مي رانند يا مثلا اگر بروند هتل هم انگار مهمان يک کاروانسرا شده اند...ضمنا خلوص همان ناظم قديمي ام را هم ندارند...نمي دانند اداره فرهنگ سالهاست به آموزش و پرورش بدل شده و هنر يک ناظم چيزي فراتر از به فلک بستن هاي عهد تيرکمان شاه است.
ناظم هاي اين شکلي هميشه اطرافمان هستند و هر از چندي آزاري مي رسانند يا شيطنتي مي کنندکه يعني :''ببين!من هم هستم...!''
.شانس آوردم حالا که بابا ديگرتا مدرسه نمي ايدتا از خجالتشان در ايد لااقل خدا هميشه يکي را کمکم مي فرستد...!
