رفتم پيش يک سوزنبان پير که همين فردا بازنشسته مي شود.خسته بود.نگران بود که حالا پيش زن و بچه اش شرمنده مي شود لابد.دانشجو داشت.بچه دبيرستاني داشت.دبستاني داشت.مثل کارخانه جوجه کشي...گزارش زدم.خواستم يکجوري بگويم که اين بنده خدا که براي خودش يک پا دهقان فداکار است خانه ندارد بعد از سالهاي سال.خواستم بگويم که از قطارهاي جديد دل خوشي ندارد.عادت کرده به سوت هاي خاطره انگيز....خواستم بگويم اين سرنوشت محتوم همه ماست.دوست داشتم دو تا کتاب هم خوانده باشد نخوانده بود.
اما داخل اتاقکش فانوس بود.صندوقچه بود.يک تلفن سياه عهد عتيق بود.روبروي آينه نشستيم.هي چاي خورديم و مدام از موهاي سپيدش گفت.رفتيم کنار ريل.گوش کرديم به صداي قطاري که دارد مي آيد.آخرين قطار بود.سرد بود.قاب پاييز غبار گرفته بود.قيصر نبود.
قطار مي رود/تو مي روي/تمام ايستگاه مي رود/و من چقدرساده ام /كه سالهاي سال/در انتظار تو/كنار اين قطار رفته ايستاده ام/و هم چنان/به نرده هاي ايستگاه رفته/تكيه داده ام...
