تبليغاتX
Demon Hunter
حالا تو بگو اين بلوک 52 شهرک توحيد را رنگ کرده اند و تميز شده و ديگر نشاني از آن آتش و دود 15آذر84 نيست....اما مگر آن کابوس خواب و بيدار دختر يحيي يا دختر خلبان گوهري که در همين شهرک زندگي مي کند پاک شدني است؟!
بگو فاصله ها رقيب خاطره ها نمي شود قبول ولي بگو چرا هر وقت يکي از نزديکانشان را مي بينم خجالت مي کشم.بعد به اين فکر مي کنم که آيا همه خجلت ها براي ماست يا سهمي هم دارند انهايي که دادگاه و پرونده را انقدر کش دادند که آخرش هم نفهميديم چه شد؟!
باز بگو اوضاع انها آن بالابالاها خيلي از ما روبراه تر است قبول...اما بگو اين دو سال بر پدرو مادر و همسر و بچه هاي اينها چه گذشت...حالا ما با درد و با ناباوري گذرانديم و تازه داريم بدبختانه يا خوشبختانه کم کم با اين درد کنار مي آييم...
باز بگو فراموشي رسم اين دنياست قبول...ولي...ولي تو هم قبول کن فاصله ها کم کم حريف خاطره ها مي شوند.

نوشته شده توسط Demon Hunter در چهارشنبه 1386/09/14

لينك مطلب



Ads



  • درباره وبلاگ
  • و من پنداشتم... او مرا خواهد برد ... به همان کوچه رنگین شده از تابستان... به همان خانه بی رنگ و ریا ... و همان لحظه که بی تاب شوم... او مرا خواهد برد... به همان سادگی رفتن باد... او مرا برد... ولی برد ز یاد
  • نویسنده
  • جستجو
  • آمار و امکانات دیگر
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati







    a href="ymsgr:sendim?tanhan_hala">