تو به من خندیدی
و نمی دانشتی
من به چه دلهره از باغچه همشایه
شيب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
شيب را دشت تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
شيب دندان زده از دشت تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
شالهاشت که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
شيب نداشت
در زندگي آدمها لحظه هايي هشت که هواي شعر به شرشان مي زند غافل از اينکه دکمه حرف صین روی کیبورد از کار افتاده ، بعدمجبور مي شوند بجايش از شين اشتفاده کنند.
