تبليغاتX
Demon Hunter

تو به من خندیدی

و نمی دانشتی

من به چه دلهره از باغچه همشایه

شيب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

شيب را دشت تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

شيب دندان زده از دشت تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

شالهاشت که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما

شيب نداشت

در زندگي آدمها لحظه هايي هشت که هواي شعر به شرشان مي زند غافل از اينکه دکمه حرف صین روی کیبورد از کار افتاده ، بعدمجبور مي شوند بجايش از شين اشتفاده کنند.

نوشته شده توسط Demon Hunter در یکشنبه 1386/10/30

لينك مطلب


سلام.من هم مخالف بعضی کارها در مراسم امام حسین (ع) هستم.اما اینکه مثلا قرار باشه دیگه علم هم بلند نکنن دلم تنگ ميشه..مي دونم کار اشتباهيه .مي دونم اصلا معلوم نيست کي و از کجا اين حاشيه ها وارد عزاداري هاي ما شده ولي با اين حال دلم تنگ مي شه.اصلا من از بچگی که با بابا می رفتم هیات یا دسته/ قیافه اونی که زیر علم بود توی ذهنم مونده.-یکبار هم بچه بودم افتادم دنبال یکی از همین دسته ها گم شدم که خودش ماجرایی داره-

بعدش هم اینکه نمی دونم امسال چرا قسمت نشد برای امام حسین گزارش بگیرم.من حالا با اشک می نویسم که انقدر مهربون و با معرفت و مرد هست که حتما حتما می دونه چقدر دوستش دارم.خدا قسمتتون کنه برید کربلا.اونوقت می فهمید آدم این روزها چقدر دلتنگ می شه.

**************
می شوم من غرق دریا
می زنم او را صدایش
کشتی عشقست اینجا
می رود با ناخدایش

***

شعری از عمق وجودم
می سرایم از برایش
اشک هایم را ضمیمه
می کنم با هر کلامش

***

چشمهایم خیس و خسته
می شود از اشک هایم
ذکرهایم می شود گم
لابلای گریه هایم......

نوشته شده توسط Demon Hunter در چهارشنبه 1386/10/26

لينك مطلب


پشت اولین چراغ قرمز دیدم دخترک می لرزید.اسفند بدست.دلم سوخت.200 تومن دادم.
چراغ قرمز دوم.یک کولی مادر داشت اسفند دود می کرد.بچه اش خوابیده بود.دلم نیامد پول درشت بدهم.150 تومن دادم.
چهار راه سوم یک جوان خوش تیپ داشت اسفند دود می کرد.پول ندادم هیچ / تازه یادم افتاد که اینها بچه ها را هم معتاد می کنند.می خوابانند. بعد از حس ترحم ما جیب هایشان راپر می کنند.
سه دقیقه بعد وقتی داشتم به این فکر می کردم که چرا حالا همه گداهای شهرم به دودکش های متحرک تبدیل شده اند...پیچیدم داخل یک کوچه و لیز خوردم و ترمزم هم نگرفت و بامبی کوبیدم به یک آردی یشمی رنگ که در منتهی الیه سمت "چپ" خیلی خوشگل پارک کرده بود.

یک ساعت زنگ تمام خانه ها را زدم تا اخر صاحب ماشین را پیدا کردم.تا آمد دم در با آن زیرشلواری راه راه و ماشینش را-که حالا مثل ماشین مشدی ممدلی شده -دید از شدت سرما و هیجان لهجه اش را فراموش کرد.
زنگ زدم 110.آقای پلیس خودش هم صبح با موتورش زمین خورده بود.مونیتور موبایلم هم یکهو سوخت.
*****
وقتی زمین یخ می زند خیلی مراقب باش ...که اسپند ها هم قلابی شده اند!

نوشته شده توسط Demon Hunter در جمعه 1386/10/21

لينك مطلب


اين شعر را 14 سال پيش يک روز برفي که ديدم ماشين شهرداري داشت گداها را جمع مي کرد نوشتم.اصولا شعرهاي آن دورانم(مثل شعرهاي همين دورانم) از نبود قافيه و وزن رنج مي برد اما براي هرکسي مي خواندم الکي مي گفت :''به به !'' و فيلم بازي مي کرد که دلم نشکند...

***
يک گدا يک بچه
يک نگاه خسته
چادري هم دارد
سفت آن را بسته

***

توي دستش کاسه
چند تا هم سکه
کودکش خوابيده
دل به دريا بسته

***

يک جوان يک کودک
با نگاهي غمگين
هرکسي در پي خود
با سکوتي سنگين

***

ناگهان يک ماشين
روبرويش پيچيد
بعد هم آهسته
هرگدايي را چيد

***

چهره آن ماشين
ظاهرا زيبا بود
گريه آن کودک
داخلش پيدا بود.

نوشته شده توسط Demon Hunter در دوشنبه 1386/10/17

لينك مطلب



Ads



  • درباره وبلاگ
  • و من پنداشتم... او مرا خواهد برد ... به همان کوچه رنگین شده از تابستان... به همان خانه بی رنگ و ریا ... و همان لحظه که بی تاب شوم... او مرا خواهد برد... به همان سادگی رفتن باد... او مرا برد... ولی برد ز یاد
  • نویسنده
  • جستجو
  • آمار و امکانات دیگر
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati







    a href="ymsgr:sendim?tanhan_hala">