تبليغاتX
Demon Hunter

رفتم پيش يک سوزنبان پير که همين فردا بازنشسته مي شود.خسته بود.نگران بود که حالا پيش زن و بچه اش شرمنده مي شود لابد.دانشجو داشت.بچه دبيرستاني داشت.دبستاني داشت.مثل کارخانه جوجه کشي...گزارش زدم.خواستم يکجوري بگويم که اين بنده خدا که براي خودش يک پا دهقان فداکار است خانه ندارد بعد از سالهاي سال.خواستم بگويم که از قطارهاي جديد دل خوشي ندارد.عادت کرده به سوت هاي خاطره انگيز....خواستم بگويم اين سرنوشت محتوم همه ماست.دوست داشتم دو تا کتاب هم خوانده باشد نخوانده بود.

اما داخل اتاقکش فانوس بود.صندوقچه بود.يک تلفن سياه عهد عتيق بود.روبروي آينه نشستيم.هي چاي خورديم و مدام از موهاي سپيدش گفت.رفتيم کنار ريل.گوش کرديم به صداي قطاري که دارد مي آيد.آخرين قطار بود.سرد بود.قاب پاييز غبار گرفته بود.قيصر نبود.
قطار مي رود/تو مي روي/تمام ايستگاه مي رود/و من چقدرساده ام /كه سالهاي سال/در انتظار تو/كنار اين قطار رفته ايستاده ام/و هم چنان/به نرده هاي ايستگاه رفته/تكيه داده ام...

نوشته شده توسط Demon Hunter در دوشنبه 1386/09/19

لينك مطلب


حالا تو بگو اين بلوک 52 شهرک توحيد را رنگ کرده اند و تميز شده و ديگر نشاني از آن آتش و دود 15آذر84 نيست....اما مگر آن کابوس خواب و بيدار دختر يحيي يا دختر خلبان گوهري که در همين شهرک زندگي مي کند پاک شدني است؟!
بگو فاصله ها رقيب خاطره ها نمي شود قبول ولي بگو چرا هر وقت يکي از نزديکانشان را مي بينم خجالت مي کشم.بعد به اين فکر مي کنم که آيا همه خجلت ها براي ماست يا سهمي هم دارند انهايي که دادگاه و پرونده را انقدر کش دادند که آخرش هم نفهميديم چه شد؟!
باز بگو اوضاع انها آن بالابالاها خيلي از ما روبراه تر است قبول...اما بگو اين دو سال بر پدرو مادر و همسر و بچه هاي اينها چه گذشت...حالا ما با درد و با ناباوري گذرانديم و تازه داريم بدبختانه يا خوشبختانه کم کم با اين درد کنار مي آييم...
باز بگو فراموشي رسم اين دنياست قبول...ولي...ولي تو هم قبول کن فاصله ها کم کم حريف خاطره ها مي شوند.

نوشته شده توسط Demon Hunter در چهارشنبه 1386/09/14

لينك مطلب


تکيه به شونه هام نکن ...من از تو افتاده ترم

ما که به هم نميرسيم ... بسه ديگه بذار برم

کي گفته که به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم ؟؟

حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟

من نه قلندر شبم . نه قهرمان قصه ها

نه برده حلقه به گوش . نه ناجي فرشته ها

من عاشقم همينو بس ...  غصه نداره بيکسيم

قشنگي قسمت ماست   ...  که ما به هم نميرسيم

نوشته شده توسط Demon Hunter در دوشنبه 1386/09/12

لينك مطلب


رفته بودم استخر ديدم ناظم سالهاي دورم دارد يک گوشه چاله حوضي شنا مي کند و اتفاقا چه پيرمرد مهرباني شده بود.سلام کردم.چيزي از من خاطرش نيامد ولي من يادم امد که يک روز صبح سر صف احتمالا داشتم حالا با دوستم حرفي مي زدم که مرا کشيد بالا و بعد داد و بيداد و يک سيلي هم زد.
شب که بابا ماجرا را فهميد(تازه نگفتم چک هم خوردم!) کار تا منطقه و ناحيه اموزش و پرورش کشيد و خلاصه من بعد از اين ماجرا چند بار ديگر هم شلوغ کردم اما ديدم ناظم فقط چپ چپ نگاهي کرد و چيزي نمي گفت.

به من چيزي نمي گفت اما هرروز صبح عادت کرده بوديم که در مراسم صبحگاه يکي را بکشد بالا و براي اينکه چشمه اي بيايد و تا آخر وقت کسي به فکر شيطنت نيفتد طعمه فلک زده ان روز را تنبيه مي کرد.
حالا سالها از آن روزگار گذشته اما هنوز هستند اطرافم ناظم هايي که چاله حوضي شنا مي کنند و هنوز به عهد عتيق فکر مي کنند و نمي فهمند دنيا از قرني به قرن ديگر پا گذاشته.مدل
فکريشان را تغيير نمي دهند.يعني شايد ماشين آخرين مدل هم داشته باشند ولي به سبک گاري چي ها مي رانند يا مثلا اگر بروند هتل هم انگار مهمان يک کاروانسرا شده اند...ضمنا خلوص همان ناظم قديمي ام را هم ندارند...نمي دانند اداره فرهنگ سالهاست به آموزش و پرورش بدل شده و هنر يک ناظم چيزي
فراتر از به فلک بستن هاي عهد تيرکمان شاه است.
ناظم هاي اين شکلي هميشه اطرافمان هستند و هر از چندي آزاري مي رسانند يا شيطنتي مي کنندکه يعني :''ببين!من هم هستم...!''
.شانس آوردم حالا که بابا ديگرتا مدرسه نمي ايدتا از خجالتشان در ايد لااقل خدا هميشه يکي را کمکم مي فرستد...!

نوشته شده توسط Demon Hunter در دوشنبه 1386/09/05

لينك مطلب


شب باران مي آمد.يك آدم كلافه زير لب تن اجدادراننده هاي بي احتياط را روي ويبره گذاشته بود.
پسركي كه فردا امتحان داشت حالش از "باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه"...به هم مي خورد.
بابا كنار پنجره تندتند سيگار مي كشيد.سوز مي امد.مادر خوابيده بود.گداهاي شهر زير سقف تئاتر شهر جمع شده بودند.
دكه داري كه يادش رفته بود روي روزنامه هايش پتو بكشد حالا مي لرزيد.دو نفر كه تازه نامزد كرده بودند كنار اتوبان پياده مي رفتند و اصلا حاليشان نبود كه موش آب كشيده شده اند.مهم نبود.

پيرمردي كه دكتر به بچه اش گفته بود آلزايمر گرفته نشسته بود روي نيمكت هاي سرد پارك و داشت به اين فكر مي كرد كه چرا بچه ها ديگر حوصله بازي ندارند.
دو تا دزد قرار گذاشتند كه امشب را استراحت كنند.مادر بزرگ كنار راديوي دوموج عتيقه ...سجاده اش را پهن كرد.بوي نم هوا را برداشته بود.
يك نفر داشت گريه مي كرد.چشم هايش خيس شده بود.دستهايش خيس شده بود.با خودش حرف مي زد:''چه خوب !باران كه مي ايد كسي نمي فهمد دارم گريه مي كنم" ....
*******
صبح كه بيدار شدم باران نمي امد.خدا تازه به فكر كودكي افتاد كه فردا امتحان داشت و كفش هايش سوراخ بود.

نوشته شده توسط Demon Hunter در پنجشنبه 1386/09/01

لينك مطلب



Ads



  • درباره وبلاگ
  • و من پنداشتم... او مرا خواهد برد ... به همان کوچه رنگین شده از تابستان... به همان خانه بی رنگ و ریا ... و همان لحظه که بی تاب شوم... او مرا خواهد برد... به همان سادگی رفتن باد... او مرا برد... ولی برد ز یاد
  • نویسنده
  • جستجو
  • آمار و امکانات دیگر
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati







    a href="ymsgr:sendim?tanhan_hala">