تا یک دقیقه آرامش دارم و بیکارم یکهو یک چیزی از کف پایم راه می افتد و می رسد تا گلویم و تمام تنم داغ می شود و انگار همو مجبورم می کند که یک کاری بکنم.سرهمین بختک لعنتی است که مثلا هیچ جا چند دقیقه بیشتر بند نمی شوم یا ازوقتی روزنامه بودم مخم را برای تیلیت کردن به کمتر کسی چند دقیقه بیشتر می دهم یا همان بهتر که کنکور قبول نشوم که حال سرکلاس نشستن را ندارم دیگر.
امروز یک ساعت بیکار بودم یک مطلبی برای بلاگم نوشتم از پشت پرده عاشقانه یک اسطوره نامیرای ورزشی که اطلاعاتش به دستم رسیده بود.بچه ها می گفتند خیلی صدا می کند.دودل بودم بگذارم اینجا یا نه.با مو سپید کرده ای که خیلی خیلی قبولش دارم مشورت کردم و نگذاشتم.(اصولا من مشورت می گیرم اما همه می گویند اخرش کار خودت را می کنی)...ولی این مورد با بقیه کاملا فرق داشت.
حالا نشسته ام پای نت و دارم و به مطلبی که نشد تو بخوانی فکر می کنم.حرص می خورم .چایی ام را هورت می کشم.انگشت هایم را یکی یکی می شکنم .تق و توق صدا می دهد...انگار خستگی ام در می رود....
فکرش را هم نمي کردم جمعه اينقدر زود برسه.وقت آزمون کارشناسي ارشد.يک ساعت که از وقت امتحان گذشت به سرم زد که از برگه بغل دستي نگاه کنم. بعد نگاهش کردم ديدم اون بنده خدا هم وضع بهتري از من نداشت.
بعد خسته شدم.يکساعت به اخر امتحان مونده بود.سانديس و کيکم را با نهايت صدايي که مي شد توليد کرد خوردم...اين بهترين قسمت ماجرا بود.
سلام. امشب خوابش نمی آید.دلش به شدت برای پدر و مادرش تنگ شده...و به چیز های عجیبی فکر می کند.مثلا اینکه شهرت خوب است یابد؟! اگر بگوید بد دروغ گفته و اگر بگوید خیلی خوب هم راستش را نگفته است.
حالا که چهارنفرمی شناسنش دیگر باید خیلی مراقب خودش باشد...باید سهم زیادی از راحتی های طبیعی اش را هم حتی قربانی کند.زیر ذره بین دیگران نفس بکشد.سعی کند در بیست و چند سالگی به مرز پختگی چلچلی برسد. حتی گاهی اشکهایش را هم در کوره پزخانه های سیاست از دست بدهد.
عذاب آور است برای اویی که با گره های عاطفی یکبار سر اینکه چرا بچه های بیکار محل مورچه هارا می کشند با آنها درگیر شده و کتک مفصلی هم خورده است.برای او که هربار وسط بازی شیشه همسایه با توپ می شکست داوطلبانه خودش را معرفی می کرد و می دید بقیه پشتش نیستند و حتی یکبار با تمام عیدی هایش خسارت شیشه شکسته را داد که اینها مستاجرند دل شکستن عذاب اور است.
حالا به اندازه آدم هایی که سرسلامتش را می خواهند ادمهایی هم هستند که می خواهند سر به تنش نباشد.
این ها هزینه و جاذبه ایست که خودش خواسته .خودش خواسته که میلیون ها سلیقه وراندازش کنند و هرکدامشان با ترازوی ذهنی خودشان او را با خواسته هایشان بسنجند.
هرروز خودش خودش را روی میز تشریح دراز می کند.خودش را ورق می زند و فقط از خدا می خواهدبه او ظرفیتی عطا کند که حالا اگر دریایی هم نیست لااقل یک استکان کمرباریک نباشد.
دیده چطور بعضی از فوتبالیست هامثلا تا پیر می شوند یا دمده می شوند گوشه ای با خاطراتشان کز می کنند و سیاه می شوند.پس نباید به جذابیت های این جعبه جادویی و شغلش یکوقت دل ببندد که وقتی این روزها تمام شد تب کند و باید به فکر حال کودک درونش باشد که سرماخورده و ظرفیتش را برای تحمل برخوردها و حرف و حدیث ها بالا ببرد.
یک ضرب المثل انگلیسی می گوید آدم ها کلی زور می زنندکه مشهور بشوند...وقتی مشهور می شوند عینک دودی می زنند که کسی آنها را نشناسد!
او که الان دارد می نویسد نه همیشه عینک دودی می زند و نه همیشه نمی زند....
