تبليغاتX
Demon Hunter

سلام...پیرارسال همين روز عيد بود که من شيفت بودم و داشتيم از برنامه برمي گشتيم که راننده يک دفعه هوس بربري کرد و زد کنار و پريد پايين و موبايلم زنگ زد و بچه هاي راديو بودند که گفتند ارتباط مستقيم مي خواهند و قرار شد يک دقيقه ديگر زنگ بزنندو راننده با يک بربري داغ که براي شکم گنده و بامزه اش فقط يک بيسکويت کوچولوي مادر بود نشست پشت فرمان و گفت بفرما!
بربري داغ به اندازه تمام وسوسه هاي الياس جذابيت داشت.

که من يک تکه تقريبا سوخاري شده اش را کندم و تا شروع کردم به قورت دادن راديويي ها زنگ زدند که روي خطيم آقای سعیدی و دينگ دينگ دينگ خبر پيام را که شنيدم بربري توي گلويم گير کرد و خانم گوينده هي مي گفت :''ما منتظر گزارش شما هستيم...!صداي ماراداريد آقاي سعیدی"؟!.... و سعیدی داشت سکته مي کرد .سرفه اش گرفته بود و صدايش در نمي امد و راننده که راديو را باز گذاشته بود هم کپ کرده بود هکذا.
بگذريم با هر مصيبتي بود ارتباط دادم و بعد خداخدا مي کردم که کسي اصلا گوش نداده باشد...که کسي هم چيزي نگفت.
عيدت مبارک...مراقب باش يک بربري داغ تو را از راه بدر نبرد.

نوشته شده توسط Demon Hunter در پنجشنبه 1386/07/19

لينك مطلب



Ads



  • درباره وبلاگ
  • و من پنداشتم... او مرا خواهد برد ... به همان کوچه رنگین شده از تابستان... به همان خانه بی رنگ و ریا ... و همان لحظه که بی تاب شوم... او مرا خواهد برد... به همان سادگی رفتن باد... او مرا برد... ولی برد ز یاد
  • نویسنده
  • جستجو
  • آمار و امکانات دیگر
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati







    a href="ymsgr:sendim?tanhan_hala">